وبلاگ نوشتن از اون دسته مسائلیه که با دو حالت انجام میشه ، یا واسه تخلیه حرفایی که باید با بقیه در میون گذاشت یا از سر اجبار،امشب از اون شبایی که از سر اجبار صفحه وورد رو باز کردم و نیت کردم هر طور شده یه چیزی بنویسم تا شرمنده ای اون دوستایی که هر روز میان سر میزنن نشم.راستش،آدمایی که میان اینجا و بهم سر میزنن واسم مهم اند،چون واسم حکم کسایی رو دارن که دارن بی منت به حرفام گوش میدن،اون وبلاگهایی هم که این گوشه لیست شدن هم، خیلی واسم اهمیت دارن ، همشون حکم فک و فامیل رو برام دارن،اگه یکیشون تو حس منفی باشه جوری موج حسشون رو میگیرم که انگار باهاشون نسبت خونی دارم،به جان خودم هر وقت یه راه پیمایی ای میشه همش نگرانم که لنگ دراز اتفاقی براش نیفته، تا میامم خونه همش صفحه ی این چریک دراز قد رو رفرش میکنم که رسیده یا نه،یا گوشزد رو نریخته باشن خونه اش ببرن،یا ستو شکلاتی ، مهشید ، عالیه ، سیما ، نیما ، شری ، مهسا سارا و سایر وبلاگا رو به راه اند یا نه.
چند روز پیش تو مترو یکی از دوس دخترای قدیمیو دیدم،اولش یه سلام علیک معمولی کردیم،بعد سر تعریف رو باز کرد و نهایتا به این سوال رسید که با کسی هستی یا نه،منم که علاقه زیادی به پاسخ به سوالات کلیشه ای دارم،هر چی داشتم رویختم رو دایره،از اینکه تقریبا یک ساله تنهام و آخرین رابطه ام اینقد قهوه ای بود که دیگه عمرا خودمو درگیر کسی کنم.نهایت امر کلی اصرار که شمارتو بده از حال و احوالت بی خبر نباشم،هر چی از اون اصرار از من انکار،از مترو هم که پیاده شدم کلی خرسند شدم که خوب کاری کردم که شمارمو ندادم،دیگه رسیدم خونه ، یه شامی خوردم ، چند صفحه کتاب خوندم،آماده شدم برم تو تخت که یهو احساس کردم همه ی غم دنیا ریخته شده تو دلم،زنگ زدم به مامان تا باهاش یکم حرف بزنم شاید سبک شم،چند تا بوق خورد و وقتی گوشی رو برداشت با صدای خواب آلوده گفت میلاد خواب بودم و این چه وقته زنگ زدنه ، بعد طبق عادت مالوفش بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد.دیدم اینجوری نمیشه،حتما با یکی حرف بزنم،رفتم رو فون بوک گوشیم و یه چرخی زدم دیدم نصف آدمایی که شمارشونو دارم این چند وقته بس که جواب هیچکدوم رو ندادم حتما از دستم رنجیدن،نصف دیگه هم به دو دسته تقسیم میشن،یه عده شون میخوان سر به تنم نباشه،یه عده دیگه شونم هم البته باز نمیخوان سر به تنم باشه ،که البته این گروه دومی یه تفاوتی عمده با گروه اول دارن، اونم اینه که به صرف قاطع نمیشه گفت که نمیخوان سر به تنم باشه .
یه ساعتی خویشتن داری کردم،در عین حال همش دو دوتا چهار تا میکردم که به کی زنگ بزنم،یهو کرمم گرفت که اس بدم به این دختره که عصر تو مترو دیدمش،ولی ندادم که،اصلا هر چی،در عوض اومد اینترنت به وبلاگ فک و فامیلام سر زدم،و به دلتنگیام فائق اومدم.
بعد نوشت
ایضا بی تبار هم از فک و فامیلامه
نشستم تو کتاب خونه دانشکده الهیات،یکم از کتابی که واسه سمینار ماه آینده ام باید ارائه بدم رو میخونم، کتابه اینقد کلمات سلمبه قلنبه داره ، مغزم خسته میشه،دایره المعارفمو هم که با خودم نیاوردم،همینجوری هر کلمه ای که نمی فهمم رو جا میذارم میرم جلو،احساس فقر علمی میکنم، احساس کند ذهنی،احساس بی شعور بودن،کتابو میبندم سرمو میذارم رو میز و شروع میکنم به چرت زدن،کل شئونات رو هم رعایت میکنم،مثلا حواسم هست مثل اون آقا میز جلویی نباشم که سرشو گذاشته رو میز و خوابیده در حالی که پیراهنش رفته بالا و ش.ورت گل گلی قرمزش و پر و پاچه و پشمای کمرش ریخته بیرون.بعد کلی خدا رو شکر میکنم که الان که دارم این صحنه ی مشمئز کننده رو میبینم تو یه رستوران فرست کلاس در حال خوردن قرمره سبزیه فرست کلاس که سبزیای سرخ شده ی فرست کلاسه داخل خورشتش شبیه پشمایه اون آقاهست، نیستم،اصلا تقصیر منه که به جای اینکه یه ذره به خودم تحرک بدم و برم تو کتاب خونه ی دانشکده ی خودمون بشینم اومدم کتاب خونه ی دانشکده ی الهیات نشستم،اینجا سیستم خودشو داره، یکی بلند بلند با موبایل سر نرخ خونه داره چونه میرنه،اونیکی هم انگشتشو کرده وسط ریشش و تو عالم هپروطه ی، پشت سریم هم هر پنج دقیقه یک بار از جاش پا میشه و میشینه،خانوما هم کل صورتشونو با چادر گرفتن و دارن با نوک دماغشون کتاب میخونن،دوباره سرومو از رو میر بلند میکنم،چون هر چی سعی میکنم پوزیشن سرمو واسه خوابیدن رو دستام تنظیم کنم،هیچ نتیجه ای نمیگیرم،میدونی اینجور موقع یه پای زنونه خویه که سرتو بذاری روش بخوابی،البته نه از این زنایی که تو کتاب خونه نشستن دارن کتاب میخونن (ای اینا شکماشون قار و قور میکنه آدم احساس میکنه که رو ساعت شماته دار خوابیده،تازه به جای عطر خوش یک زن، بوی بده یک مرد ازشون ساطع میشه) از اون خانومایی که الان تو این سالنهای زیبایی نشستن و منتظرن نوبتشون بشه برن بخوابن تو این دستگاهها برنزه بشن،بعد که برنزه شدن،یه بیک.ینی بپوشن و با یه خانوم مو طلایی دیگه که موهاشو از پشت بسته برن تو سواحل گرم کالیفرنیا بدوند.حالا که فک میکنم جو دانشکده الهیات داره میگیرتم،من که دیگه در این حد فکرای فانتیزی نمیکردم،هنوزم هر چند کجکی،ولی رو اون طنابه واسادم که اگه ازش بیفتی پرت میشی تو دنیای ه.رزگیه مردونه،دنیایی که دلت میخواد هر بدنی رو لمس کنی،و با هر غریبه ای بخوابی،بعد که پا شدی به خودت بقبولونی که هدفت از ارض.ا شدن انتقام گرفتن از دنیایی باشه که بهت پشت پا زد…دنیایی که تایم موندنت رو تخت فقط خلاصه بشه به رفع نیاز جسمت …بیخیال الان خیلی احساس پاک بودن میکنم،احتمالا الان یه هال.ه ی نور بالای سرم شکل بگیره،دانشکده ی الهیاته دیگه ،هر معجزه ای ممکنه واسه آدم رخ بده .اگه فردا یه پست زدم و خودمو واسه مردم غره ج.ر دادم شک نکنید که تاثیر دانشکده الهیاته.
نمیدونم چمه ،ویار دارم،هر چند دقیقه یک بار یاد آب هویج بستنی ای که یک ماه پیش خوردم میفتمو حالم خراب میشه،فک کنم خودم خودمو حامله کردم،مثل حلزون ها که با خودشون جفت گیری میکننن،باید عصری از داروخونه ی محلمون یه بیبی چک بخرم و یه تستی بزنم،اومده حامله بودم،مردا که مثل زنا نیستم که وقتی حامله میشن،سر یه ماه بفهمن به فاچ رفتن،ما مردا سیستم خاص خودمونو داریم،وقتی حامله میشیم،جنینی به طور فیزیکی درونمون شکل نمیگیره،کل واقعه در قالب یک حالت احساسی هرمونی در میاد و ما رو دیگر گریز میکنه.مثل الان من که از خودمم فراریم .
نه صبح، خونه ، تنها ،روزهای بی هوس، یک سوم فنجان قهوه ،یک گاز از شیرینی گردویی،دانشگاه،وایرلس ت.خمی دانشکده،شش ظهر نهار، ،رژ صورتی این یکی،هفت شب،تهران،باران،نسیم،ماشینهایی که شیشه هاشون بخار کرده ،آدمایی که تو اون ماشینا در حال ل.ب گرفتنن،ترافیک،تصادف،من که با احتیاط رانندگی میکنم،برف پاکن،ضبط ماشین،محسن نامجو،استینگ ، حتی فرزاد فرزین، جی جی،یاسی ،الی ،و باز، خونه،تنهایی، من که امروز بیست چند سالگی رو تموم کردم و وارد بیست و چند سالگی شدم و هیچ کدوم از آدمایی که تولدمو پارسال تبریک گفتن دیگه نیستن و همه آدمایی که امسال تولدمو تبریک گفتن پارسال نبودن،تنها برادارم که اونم متولد شش آبانه،اولین عشق زندگیم که اونم شش آبانی بود و همه آبانی ها که یه تختشون کمه،والا
تو چین سن از وقتی که نطفه جنین بسته میشه حساب میشه با این حساب باز سه ما دیگه تولدمه، هی
یه ضرب المثلی هست که میگه، دیگی که واسه من نمیجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه،البته مطلبی که میخوام امروز بیان کنم یه نوشته پزشکی بهداشتیه و هیچ ربطی به این ضرب المثل نداره ولی دیدم هفته ی حافظه، یه تفعلی بزنیم به حکایت ها و تمثیلای شیرین زبان فارسی که هم به محتوای ادبی و فرهنگی وبلاگ اضافه یشه،هم شما یه دو کلمه چیز یاد میگیرن
از حاشیه که بگذریم میرسیم به این اپیدمی سرماخوردگی که این هفته گریبان ملت رو گرفته،آقا ما دیروز خونه ی یکی از بچه ها بودیم دوست دخترش زنگ زد که داره میره شهرستان واسه درس و دانشگاهشو اینجور مسائل،این رفیق ما هم اصرار پشت اصرار که تا نرفتی پاشو بیا خونمون همدیگه رو ببینیم،اونم انکار پشت انکار که سرما خوردم نیام بهتره،هیچی دیگه دختره بلاخره راضی شد بیاد ،منم هر چی اجز و التماس کردم که بمونمو یاد بگیرم چه جوری باید از دوست دخترت خداحافظی کنی،این قبول نکرد،هیچی دیگه منم مثل این کولی ها اسباب اثاثیمو جمع کردم برگشیتم خونه،تا اینکه صبح زنگ زدم پاشو بریم فلان جا،دیدم صداش شده کپی صدا اون خواننده که تو علی سنتوری میخوند(هر چی فک میکنم اسمش یادم نمیاد)،حالا اینو میخوام بگم،من موندم این رفیق ما چرا پارازیت روش تاثیر نذاشته،من بیچاره که دیگه به طور قطع غر شدم،یعنی یه عضو سالم تو کل بدنمون داشتیم که اونم سر مقابله با جنگ روانی رسانه های بیگانه به ف.اک رفت ،البته فک میکنم اینا چون مایه دارن و یه جایی زندگی میکنن که امواج بهشون نمیرسه اینجوری نشدن،والا طبقه پرتولیا به طور قطع مقطوع نسل شدن،ای خدا ازشون نگذره،دیگه به جایی رسیدم که هیچ پیشنهاد بی شرمانه ای رو قبول نمیکنم،یعنی اگه کایرا نایتلی هم به پام بیفته که بیا باهم کار بد بکنیم،قبول نمیکنم،البته فک کنم این پارزیتا رو آقایون تاثیر منفی گذاشته ولی واسه خانوما جریان دقیقا برعکسه،چون به جون خودم طی این هفته هر دختری که بهم زنگ زد،آخر حرفش به اینجا ختم میشد که پاشو بیا خونمون هیچکی نیست،حالا یا من مهره ی مار پیدا کردمو شدم شبیه جرج کلونی،یا واقعا تاثیر پارازیته.
البته من یه دوستی دارم به اسم نینا که دانشجوی دوره ی اول پزشکیه و هنوز درسش تموم نشده،از اونجایی که خیلی وقته داره درس میخونه و کلا از 18 سالگی تو محیط دانشکده پزشکی رشد و نمو یافته و خیلی تجربه داره،ازش برای مقابله با تاثیر پارازیت روی اعضای تولید مثل راهکار خواستم،اونم بهم گفت که تنها راهش اینه که لباس زیر زرورقی بپوشی، حالا من که غر شدم رفت ولی اگه شما هنوز امیدی بهتون هست و میتونین به پیشنهادهای بی شرمانه پاسخ مثبت بدین این روش رو امتحان کنید شاید جواب داد،فقط این روش یه ایرادی داره اونم اینه که موقع راه رفتن از تو شلوارتو صدای ترق و تروق زروزق میاد که فعلا دانشمندان برای رفع این نقیصه چیزی به ذهنشون نرسیده.
میرم داخل پروتینی گوشت بخرم،سه نفر جلو تر از من تو صف ایستادن،دو نفر جلویی دوتا خانوم اند که باهم دیگه دوستند و نفر اول یه آقاییه که برگشته طرف این دوتا داره و خیلی مشمئز کننده مزه میریزه،یهو خانومی که جلوی من ایستاده برمیگرده عقب ،نگاهمون به بی رحمانه ترین شکل ممکن توی چشم هم می افته…(یه زن مو بلوند،با چشمای سبز)به طور معصومانه ای چشماش خجالت میکشه و خیلی دست پاچه سرش رو بر میگردونه،و من همچنان به نگاهی آمیخته با شیطنت مردونه نگاهش میکنم…خریدشون که تموم میشه درحالی که داره با دوستش تعریف میکنه و میخنده میره سمت در مغازه، ولی هر چی نگاه میکنه منو پیدا نمیکنه. از مغازه که میاد بیرون منو اونطرف خیابون تو یه کافی شاپ میبینه در حالی که روی یه صندلی نشستم و دارم قهوه میخورم و با مردی که کنارم نشسته گپ میزنم.
چند روز بعد دوباره میبینمش،تو یه حراجی،داره سر خریدن یه شال با فروشنده چونه میزنه،معاملشون نمیشه،بر میگرده سمت خونه،چند خیابون اونطرف تر،جلوش در میام،قلبش به طپش میفته،بهش سلام میکنم و از توی پاکت شالی که دوست داشت رو در میارم و خودم میندازم روی سرش…بعد دعوتش میکنم ناهار رو باهم بخوریم.
میریم رستوران،یه بشقاب اسپاگتی سفارش میدم،باهم میشینم دنج ترین گوشه ی رستوران…خودم چنگال اسپاگتی رو میذارم تو دهنشو و با لذت ظرافت صورتشو وقت غذا خوردن دنبال میکنم.
غذامون که تموم میشه،میزنیم بیرون،میرسیم سمت خونه ی من،با هیجان تمام خونمو بر انداز میکنه،از پنجره منظره ی چشم انداز بیرون شهر رو نگاه میکنه،وقتی بر میگرده میبینه که من دارم روی تخت ملحفه سفید رو تخت میندازم، میترسه و ازم میخواد که بره،منم اصراری به موندنش نمیکنم.
شب تو خونه ،به من فک میکنه ،مردی جون ،با چهره ای گیرا که وضع مالی خوبی هم دارم،به لباسهای کلاسیک و مارک دارم،به همه جذابیت هام،خونه ی بزرگ و عجیبم و بیشتر از همه چشمام که وقتی به چشماش نگاه میکنم،علاقه و احساس توش موج میزنه.فردا که میاد خونه ام، تسلیم وار ،نشون میده که بهم اعتماد داره و ازم نمیترسه…
انگار دریچه ی جدیدی به زندگیم باز شده،همه لحظه هامون رو با هم میگذرونم،کلی کارهای زن و شوهری و بی ناموسی باهم میکنیم،تا اینکه یه روز اون تصمیم میگیره بیشتر بشناستم،جدی تر،تا امروز همه ی لحظه هامون در آغوش هم سپری شده بود،حالا که فک میکنه،چیز زیادی از من نمیدونه.اما من آدمیم که از کنکاش در زندگی شخصی ام متنفرم…در یک کلمه خیلی خیلی زندگیم عجیب و مخفی و شخصی ای دارم…
بعد از نه و نیم هفته من اون زن رو ترک میکنم
اقتباسی بی مزه از فیلم زیبای نه و نیم هفته بود،تمامی شخصیت های این داستان خیالی بودن و هیج گونه شباهتی با نویسنده ی وبلاگ ندارن الا اون تیکه هایی بحث خوش تپی و صک.ثی بودن آقاهه بود،که بد مصب انگار خوده خودمم.

عکس های دیگه ای از فیلم 1 2 3 4 5
· اصلاحیه به سبک ایرانی- من قصد ازدواج ندارم،اون خانوم بعد از کلی آبررویزی میره پدرمو میکنه تو پاچه شلوارم،و ما با کلی عشق طبق سنت حسنه ی اسلام با هم ازدواج میکنم،از اون به بعد در حالی که دارم با عیالم زیر یه سقف زندگی میکنم حسرت میخورم این دخترایی که از فردای ازدواجم عاشقانه ام با هم رو به رو شدن و خیلی کرم ریختن و تحویلم گرفن،قبل از ازدواج کدوم گوری بودن؟ حالا ازین حرفای خاله زنکی اگه بگذریم،به طور قطع اگه طی یک فرایند ایرانی-وطنی در دو سال اول زندگیم ، بر اثر سقوط هواپیما،خوردن برنج مقویه هندی یا به خاطر شرکت مسالمت آمیز در راهپیمایی نمیرم حتما زنده میمونم تا از صبح تا شب مثل سگ کار کنم و از زندگی هیچی نفهمم،بعد چند سال هم بچه دار بشم که تا دو سال اول که مجبورم ک.ون بچه بشورم و از سال سوم در حالی که بقیه شب جمعه ها رو به بهونه ی خستگی جلو تلوزیون میخوابم ( برای فرار از وظایف زن و شوهری ای که تا وقتی مجرد بودم واسش بال بال میزدم)،به همه اون جونایی که تو خیابون با دوس دخترای صک.ثی شون راه میرن،فحش ناموسی میدم.
پ ی ن و ش ت
تا یادم نرفته حالا که ما قراره بره پاچمون و اون خانومه که تو پروتینی بود رو بگیریم ترجیج میدم، به جای مو طلایی و چشمای سبز،عاشق یه دختر چشم ابرو مشکی بشم،حتی شما دوست عزیز
تو اتوبوس نشستم دارم برمیگردم تهران،واسه من شبهه برژوا که همیشه با ماشین شخصی این ور، اون ور میرفتم،نشستن تو اتوبوس خیلی حس قشنگیه،مثل خری که تو باغ کیت کت ولش کرده باشن،درو دیفال اتوبوس رو جز به جز نیگا میکنم،میدونین،همه ی خصوصیات اتوبوس یه طرف، اینکه کولرش تو سقفشه یه طرف دیگه،چون دیگه آدم از این که باد مستقیم میخوره تو صورتش احساس خفگی نمیکنه،اصلا اینقد دوست دارم یه اتوبوس داشته باشم،شب جمعه خانوم بچه ها رو بلند میکردیم و میرفتیم قم پابوسیه خانوم .فک کنم طلبیده تم حالا یا ما میریم یا…
از شیشه دارم بیرون رو نیگا میکنم یه اتوبوس هم اینطرف اتوبوس ما واساده، یه آقاهه داره کیفشو میذاره تو صندوق،یهو همچین که خم میشه،تی شرتش میره بالا، لباس زیرش معلوم میشه،یه شرت گل گلی قرمز پوشیده،آدم میمونه به حسن سلیقه اش چی بگه،آخه مرد هم اینقد ثکصی؟،دور کمرش هم پر از پروپشمه،اصلا به خیالشم نیست که یه جفت چشم ناپاک داره از پشت سر داره نیگاش میکنه.حالا خوبه من از لحاظ جنسی دگر جنس گرام و الا از دیدن این صحنه ی محرک حتما حالم خراب میشد.
صندلی جلویی یه زوج نشستن،دختره خیلی شبیه کیت ویلسنته،یادش به خیر دوره ی ما وقتی تایتانیک اومد چه گرد و خاکی به پا شد،همه جا حرف از تایتانک و صحنه های خفنش بود، اون موقع ها من خیلی ماخوذ به حیا بودم،روم نمیشد به بچه ها بگم به منم این فیلمو بدین ببینم،تا اینکه یکی از بچه ها که فیلمو داشتو تو کلاس دس به دس میچرخوند، اومد به من گفت فلانی یه فیلمی آوردم اگه میخوای یه شو بیار تا اینو بهت بدم،آقا منو بگی هم میخواستم خودمو ریلکس نشون بدم هم داشتم از شدت هیجان خفه میشدم،تا زنگ آخر همش حواسم پیش فیلمه بود که فردا چه جوری یه شو از خونه کش برم بیارم بدم به این که کسی نفهمه از اونطرفم فردا مامان کی از سر کار میادو چقد وقت دارم.هیچ وقت یادم نمیره وقتی فرداش فیلمو بهم داد کل ساعت مدرسه، کیفو بغل کردم و از رو نیمکت جم نخوردم،همش دلشوره داشتم نکنه لو برم، اگه معاونمون که خیلی هم شیخ بود میفهمید دمار از روزگارم در میاورد، بد مصب نوارای ویدویی هم اندازه ی یه دایره المعارفی حجم داشتن،ظهر که رسیدم خونه شده بودم عین این آدمایی که دوس دخترشونو میارن خونه از دم در مثل وحشیا این لباس اونو درمیاره اون لباس اینو در میاره تا برسن به تخت و …یه تیکه لباسمو درآوردم یه لنگه جورابمو در نیاوردم،فیلمو گذاشتم تو ویدیو و تا چهار ساعت میخکوب چشمامو چسبوندم تو صحفه تلوزیون بیست اینچیمونو خودمو هلاک کردم،مخصوصا دو سه تیکه صحنه اشم فریم به فریم چند بار دیدم تا جزئیات کار دستم بیاد،وقتی فیلم تموم شد هم عذاب وجدان داشتم از دیدن دو تا تیکه صحنه و هم از اونجا بود که شعله هایه عشق و عاشقی تو وجودم شروع به جون گرفتن کرد.هر چی دختر میشناختم رو تو ذهنم رز تصور میکردم،خودمم جک همشون میدونستم.
از اون جریان بگذریم تا دقیقا چهار پنج سال پیش بود که از اولین رابطه ی عاشقانه ای که داشتم، شکست خوردم،شب چهارشنبه سوری بود و کانال وکس هم تایتانیک رو گذاشته بود،اخ من این فیلمو میدیدمو ضرت ضرت گریه میکردم،اصلا انگار از رو رابطه ی من این فیلمو ساخته بودن،مخصوصا اونجا که رز بیشرف دست جکو گرفتو از کنار اون پسر پولداره فرار کرد.کلی تا صبح با اون پسره پولداره همذات پنداری کردم،درسته که رز اصلا ثکصی نبود،ابروهاشم خیلی کتلتی بود،ولی به هر حال پسر پولدار تو یه مثلث عشقی گیر کرده بود و داشت شکست میخوردو این اصلا با روحیات من سازگار نبود
حالا خدا رو چه دیدید،اگه منم یه روز پام به هالیود بازشد، به تلافیه تایتانیک و اون همه بلایی داستان این فیلم در برهه های حساس زندگیم به سرم آورد ، یه فیلم میسازم به اسم دختر لر ، نقش دختره لرم میدم به کیت ویلسنت،چند تا سکانس طجاوز هم به فیلم اضافه میکنم به این صورت که یه هیئت ب.ازجویه رذل ایرانی دارن به جمیز کامرون بی ناموس طجاوز میکنن.از اونطرف یه فیلم دیگه میسازم به اسم اتوبوسی به نام هوس با بازیه خودمو کایرا نایتلی،کلی هم سکانس هم آغوشی واسش تعبیه میکنم تا جیگرم حال بیاد.
بعد از دو سال بهش زنگ زدم،به هر حال هر چی باشه از یه خونیم هر دلخوری ای هم که بود دیگه اینقد کم رنگ شده بود که راحت تر بشه از کنارش گذشت،بعد از گلایه و اینجور مسائل ،حرفهای خصوصی رو پیش کشیدیم،از اینکه این روزا چیکار میکنیم،من که چیز زیادی واسه گفتن نداشتم،اما اون انگار دلش پر از حرفای ناگفته بود ،حرفایی که خیلی تو دلش سنگینی میکرد.
عاشق شده بود،هر چی بیشتر ازش میگفت مشخص تر میشد که تو بد وضعی گیر کرده.ولی خودش اصرار داشت نشون بده که الان روزای خوبی رو داره میگذرونه.خونوادش به شدت مخالف،پسر یه کارخونه دار که همه ی فک و فامیلاش از جراحها و مهندسها و سرمایه دارای گردن کلفت این مملکتن رفته عاشق دختری شده که نه تنها سنخیتی با اینا نداره،بلکه خود دختره هم عاشق یه شاگرد شوفرست که سر کوچشون میشینه.این وسط اینم شده انتر چرخون خانوم،شهریه دانشگاهشو بده،پول لباسشو بده،اینور ببرش اونور ببرش،تازه خانوم عارش میاد با این یه قدم برداره،یا حتی تو چشماش نیگا کنه…
عصر همون روز زنگ زد که حاضر شو بیام سراغت بریم بیرون ،داشتم کتاب میخوندم،اصلا حال و حوصله بیرون رفتنو نداشتم،ولی ول کن نبود که…
اولش همه چی خوب بود،اما نیم ساعت بعد زنگ زد که دختر رو چک کنه،دید دختره گوشیشو از دسترس خارج کرده،یهو آمپرش زد صد و نود و من بیچاره ی بینوا رو برداشت برد از ساعت هشت تا حدوده ساعتای دوازده، تو یه جایه پرت از شهر، سر کوچه ی خانوم که ببینه کی میاره اینو پیاده کنه.یعنی رسما همون جا لو داد که دختر جن.ده اس .حالا هی من به این بیچاره دلداری میدامو میگفتم این حتما خونه است گوشیشم هم یه جاییه که آنتن نمیده ولی مگه قبول میکرد.طرفای ساعت دوازده بود که دوسته دختره زنگ زد که طرف فلان جاست برو بیارش.هیچی الک و تلک از این ور شهر پاشدیم رفتیم اون ور شهر دنبال خانوم .دختر که اومد سواره ماشین شه من یه نگاهی بر سر تا پاش کردم که ببینم که طرف چجوریه که این بیچار رو این جوری اسیر کرده ،یه دست لباس بیا منو ب… پوشیده بود و موهای طلاییشو رو ریخته بود تو صورتش و یه اپسیلن ادکلن ده هزار تومنی به خودش مالونده بود،در کل ظاهرش به همه چی میخورد الا آدم یعنی اینجور تصورش کنید که ا.نژاد رو ابروهاشو برداری و موهاشو طلایی کنی در این حد زشت بود…
وقتی طرف رو رسوند، توی راه برگشت خواستم بهش بگم داره اشتباه میکنه ولی دلم نمیخواست منو هم ببره تو رده ی مخالفین ،یعنی این جور موقع ها طرف خارج از موضوع هر حرفی هم بخواد بزنه هر چقدر هم دلسوزانه باشه،جز ناراحت و حریص کردن نصیحت شونده،عملی انجام نداده.
خودمم اینطور بودم دیگه،واقعا چی میتونستم بهش بگم،همیشه اونایی که سر و گوششون میجنبید و قالتاق تر بودن واسم جذاب تر بودن،یعنی میدونین یه جورایی رفتار آدماست که جذابشون میکنه،خدا از نکنه از شخصیت کسی خوشم نیاد،همه ی وجود و اضلاع صورت و اندامش در حد کاریکاتور به نظرم میاد،اما یکی دیگه که نصف صورتش دماغه و چشماش اندازه ی نخوده ولی شیطونه،اون اینقد واسم جذاب میشه که انگار با کایرا نایتلی دوست شدم.
حالا این بیچاره هم اینجور بیماری ای داره،مرض ظاهر در رفتار بینی.خدا به حق صندلی هایش خالیه تو سازمان ملل شفاش بده که به بد مرضی دچار شده .

نشستم پای ماهباره فیلم روزهای سبز حنا مخملباف رو میبینم،اینقد ذوق میکنم و نوستالوژیک زده میشم که هر کی ندونه فک میکنه دارم فیلمای سی سال پیشو میبینم، بعد که فک میکنیم میبینم چقد فاصله افتاد از اون شبا تا امروز،از اون شبی که با قند عسل تی شرت های سبز پوشیده بودیم و تو چمنای پارک ساعی خوابیده بودیم و بوس بازی میکردیم که یهو یه دسته توریست ژاپنی اومدن بالای سرمون و شروع کردن عکس گرفتن از سبز ترین بوس بازیه دنیا…اما شاید امروز اون عکس ها و فیلم ها خاطره ای باشند از شاد ترین روزهایی که نباید تو تاریخ تاریک نسل ما ردی ازش نوشت.
حالا ماها از پشت دوربین های موبایل خاکستریم،اما میتونیم با چند فریم فیلم ساده از یه دوربین دو مگاپیکسلی موبایل قلب دنیا رو به طپش دربیاریم،اینقد دنیا کوچیک شده که شدیم نماد همه ی حرف های ناگفته ی انسانیت،میتونیم تحقیر بشیم اما بزرگوارانه روحمون رو مثل کوه کنیم در مقابل همه دستایی که به ناحق بهمون سیلی میزنن، و خدا ذره ای از احترام ما کم نمیکنه تو اون لحظه هایی که از خشم و نفرت گریه میکنیم.
ما بچه های دهه ی جنگیم،از صدای توپ و تیر گوشمون پره،تو پناهگاهای تاریک و نماک بچه گیمون رو دوره کردیمو هیچ زندونی اندازه ی ما نیست،ما هم اونایی هستیم که هشت سال خاتمی رو سر کار آوردیم ،ما مایم تک تک اما همه یکی.شاید اگه بلد بودید ذره ای احترام برای خودتون قائل بشید،امروز این نسل به جای اینکه هم قسم بشن علیه شما باشند ،با شما برای و با شما بودند.راستی چی شد از اونی هم که بود با شما غریبه تر شدیم؟
…
زن: ((از وقتی دیدمت یک اتفاقی افتاده))
مرد به زحمت میتوانست حرف بزند،پس از مکث کوتاهی آهسته گفت((منظورت چیه؟))
زن : ((حالا شش هفته ای میشود.))
مرد سعی کرد خودش را کنترل کند : ((گاهی پیش می آید،گاهی یک کمی عقب می افتد، فقط همین.))
زن: ((نه این مرتبه راستی راستی خودشه.))
مرد: ((غیر ممکنه ، همچو چیزی مطلقا غیر ممکنه به هر صورت مطمئنا تقصیر من نیست!))
روزنا از کوزه در رفت: ((به خاطرخدا،خیال میکنی من چه جور زنی هستم!))
…
* مهمانی خداحافظی-میلان کوندار-انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
پ ی ن و ش ت
- یکی از اون نوشته هایی بود که گذاشته بودم واسه روزایی که اگه دل و دماغ نوشتن نبود بفرستم روی صفحه تا وبلاگم کپک نزنه؛ کتاب خوبیه کلا انتشارات روشنگران همیشه کتابای خوبی چاپ میکنه علی الخصوص که اسم میلان کوندرا هم که وسط میاد باید انتظار یه رمان عمیق و دل نیشین رو داشت ضمن اینکه فضای تلخ وسیاه کتاب به حال و روزی که در جریان داریم خیلی شبیهه (تلخ و کافکایی).متاسفانه مثل اینکه طول و تفسیرایی که برای کتاب نوشتم به خاطر سیو نشدن پاک شده به هر حال الان شدم مثل خرگوشهای تبلیغ دوراسل که باطریشون تموم شده،یه موقع هایی هم پیش میاد که جسم آدم خسته میشه مثل الانه من. یه خیری هم پیدا نمیشه رد بول بریزه تو حلقم ، به هر حال ماه ماهه اکرام ایتامه،وقتشه واسه ساختن آخرت داغونتمون هم که شده تکفل منو قبول کنین ،اگه هم وسعتون نمیرسه کارت سوخت هم قبول میکنیم.نهایتا اگه هم دوس داشتین به گل ریزونی تله تانی برگذار کنین و به صورت ناشناس پول جمع کنین، راهی دوری نمیره به خدا ،هفته دیگه باید برم بشینم سر کلاسای ارشد اگه تا اون موقع نتونم قلم دوات بخرم مجبور میشم ترک تحصیل بکنم در هر صورت اگه یه موقع از جلو در دانشگاه تهران رد شدین دید یه آقای خیلی محترم کاسته گدایی گذاشته جلوش رو کارتون هم مخارج دانشگاشو با فونت درشت نوشته بیاین جلو سلام علیک بکنین دوس دارم از نزدیک ببینمتون.یا حق
اگه بخوام زندگیمو در طول به دو قسمت تبدیل کنم اینجوری باید بگم که یا دارم غذا میخورم یا به این فک میکنم که یه چی پیدا کنم بخورم،کلا سیستمم یه جوریه که اگه یه لحظه از غذا خوردن دست بردارم ممکنه در جا خشک بشم بمیرم،البته خودم که با این قضیه مشکلی ندارم اما بقیه بعضی مواقع بد با این مسئله برخورد میکنن،مثلا همین دیشب تو ماشین از مامان پرسیدم شام چی داریم،دختر خالم یهو داد زد یعنی چی تو همیشه میپرسی نهار چی داریم؟ شام چی داریم؟باور کنین این جوری که این سر من داد زد تا دو ساعت اشتهام کور شد،خوب حساسم دیگه ،دست خودم نیست،تازه بچه یتیم هم هستم.
حالا فرض کنید یه همچین آدمی تو ماه رمضون چقد عذاب میکشه!امروز صبح رفتم یه باکس آب میوه خریدم چیدم تو یخچال ماشین که خیر سرم هر جا گشنم شد دیگه علاف پیدا کردن سوپر مارکت نشم،بعد یه دونه هم باز کردم شروع کردم خوردن.عالم و آدم بود که رد میشد و خل خل نیگام میکرد،یعنی نمیدونم آفتاب از کدوم طرف درومده بود که همه واسه ما جانماز آب میکشیدن،یارو خودش داره سیگار میکشیه تا منو میبینه یه جوری نیگام میکنه که انگار دارم ناموسشو میخورم.بحث ناموس شد یادی بکنم از این نوه خواهر خانوم کامکاریان که رفته یه رژ صورتیه صکثی خریده، بیا و ببین.اینجور روشنتون کنم که اگه رو لبای یابو هم از این رژه بکشین،هوس میکنین که رژشو بخورین،البته رنگ هم در اشتها نقش به سزایی داره.
پ ی ن و ش ت
- خوشبختانه سیستم یه جوریه که هیچ موقع اضافه وزن پیدا نمیکنم،همیشه هم دو کیلو زیر وزن استانداردمم.
- فردا باید برم اولین پروسه از ثبت نام ارشد رو انجام بدم.موندم چی جوری ساعت هفت از خواب پاشم