میلاد

حقیقت آن چیزی نیست که نوشته میشود،آن چیزی است که سعی میشود پنهان بماند

هیچ وقت دافی که دومن زیر پالتوش پوشیده رو عقب سوار نکنین

راننده آژانسه تعریف میکرد چند وقت پیش یه سرویس بهم خورد نزدیکای شما،طرف یه خانومه زیر سی سال بود، یه پالتو پوشیده بود زیرشم دامن،خیلی شیک و تر تمیز اومد نشست صندلی عقب،یه چند دقیقه ای گذشت گفت آقا معذرت میخوام میشه آینه ماشینو بچرخونین سمت من، میخوام آرایش کنم،گفت بله حتما،آقایی که شما باشین آرایششو کردو سر فلان خیابونم پیاده شد،اومد کرایه بده نیگاش کردم دیدم عجب داف ردیفیه،حسابی سر حالم آورد.

فردا صبح که اومدم سوار ماشین بشم دیدم بوی بدی میاد،بد که کم لطفیه افتضاح بود،ماشینو زیر رو کردم دیدم کف صندلی عقب یه مشت دستمال کاغذی ریخته دسمالا رو برداشتم دیدم روت گلاب یه تپه پی پی زیرش جا خوش کرده،بد مصب هنوزم داغ بود این یعنی از زمان دفعش مدت زیادی نگذشته،تازه دوزاریم افتاد چرا وقتی آرایشش تموم شد خودشو با اسپری شست،این بی پدر میخواست بوی اجابت مزاجشو استتار کنه.

حالا خواننده ای که شما باشی منم دلداریش دادم گفتم برو  یه ساندیس بخور صد تا شکر خدا کن بهت طجاوز نکرده،ازشم خواستم از نمونه ی پی پی خانومه چند تا عکس بگیره بذاریم رو اینترنت ملت همیشه در صحنه کاشف به عمل بیارن که صاحب اون مدفوع محترم کیه،نه که این روزاکسبه ی محترم آد.م فروشا سرشون تو همه جا هست حتی تو گ.و.ه ملت،بدون شک طرف رو از ظرف چند آینده شناسایی میکنن. 

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

عجیبه

یه دوستی دارم به اسم نیما که پسر خاله ای به اسم مهدی داره.مهدی تابستون چند سال پیش از اصفهان اومد اینجا که ترم تابستونی بگیره.بار اولی که مهدی رو دیدم لخط مادر زاد جلوم ظاهر شد!اولش ترسیدم فک کردم با نیما نقشه کشیدن بی عفتم کنن،البته لخت که میگم نه به اون صورت که شما فک میکنین، چون جلو اونجاشو با کف دست راستش پوشونده بود و با دست چپش داشت اس ام اس میداد ؛همین که کارش تموم شد کثافت دست راستشو برداشت آورد بهم دست بده . خدا رو شکر کل بدنش رو پشم و پیلی مشکیش پوشونده بود، واسه همین وقتی دستش رو برداشت چشمم به عورت مبارکش باز نشد.

فردا شبش اومدن خونه ی ما،خونمون خالی بود و بساطمون جور.مهدی و نیما که اومدن لام تا کام با هم حرف نزدن.آخه نیما فهمیده بود که صبح مهدی از حموم که درومده رفته سر کشو لبساشو شرطشو پوشیده،البته من اون شب کار مهدی رو تقبیح کردم ولی دیگه یه شرط مامان دوز ارزش این همه اوقات تلخی رو نداشت. تازه قبل ازمهدی کو.ن جنیفر لوپز که تو اون شرت نرفته بود که نیما اینجور داشت مته به خشخاش میذاشت!

باری به هر حال اون شب همه چیز به خوبی داشت پیش میرفت،شب هم قرار شد بمونن خونمه ی ما.مهدی رفت دسشویی که اجابت مزاج کنه،وقتی اومد بیرون من رفتم تا مسواک بزنم،تازه مسواک برقی خریده بودم و حسابی تو جو مسواک زدن بودم،دیدم مسواکم خیسه،ترسیدم که نکنه با مسواک اونجاشو تمیز کرده باشه داد زدم مهدی مسواک من چرا خیسه،اومد جلو دستشویی و با کمال وقاحت نیگا کرد تو چشمام و گفت یزید دندونامو باهاش مسواک کردم،من گفتم جون من جای دیگتو مسواک نکردی؟هیچی دیگه سر مسواکمو انداختم دور.در کل میخوام بگم که با یه اینجور شخصی طرف بودیم و قرار بود سه ماه تحملش کنیم.

چند شب بعد با مهدی و نیما رفتیم در خونه یکی از رفقا.آخر شب بود و تو ماشین نشسته بودیم و به ادا اصولای مهدی میخندیدم که از خونه بغلی رفیقمون یه خانومه با سطل آشغال اومد بیرون،رفیقمون گفت بچه ها یه لحظه ساکت باشین این بره،و الا فردا میره به بابا شاکی میشه که پسرت فلان و بلانه،طرف از این عرضشی هاست و واسه خودشه قاری قرآنه.همین که خانونه آشغاشو گذاشت سر کوچه و برگشت مهدی سرشو ازپنجره درآورد بیرون گفت خانوم ببخشید!،من یکی که اندازه ی یه سقوط تو هواپیما آدرنالین ترشح کردم که این چی میخواد بگه، طرف برگشت گفت بفرمایید؟مهدی گفت میشه واسمون یه دهن بقره بخونی!اون شب کارمون به کلانتری کشید حالا ما داشتیم سین جین میشدیم دیدم مهدی نیست، کلانتری رو زیر رو کردن رفتن دیدن آقا داره با افسر نگهبانه پینگ پنگ بازی میکنه.

البته بعضی حرکاتش هم شیرین بود،یه دبه خریده بود گذاشته بود تو حیاط ترشی بگیره واسه باباش،آخه باباش چربیش بالا بود اینم میخواست وقتی برگشت اصفهان براش ترشی سوغاتی ببره،عصر به عصر هم میرفت تو حیاط هر چی میوه از درخت افتاده بود زمین رو جمع میکرد میاورد خالی میکرد تو دبه،خدا شاهده یه بار ظرف آشغال میوه هایی که خورده بودیم رو برداشت خالی کرد تو دبهه،آخر سرم با شاخه خشکیده محتویات دبه رو بهم زد.با اینکه خل وضع و بی شخصیت بود ولی یه جورایی بیشرف مهرش تو دل آدم مینشست.خیلی هم دختر باز بود،میخواد باورتون بشه میخواد نشه ،با پنجاه و دو نفر تو یه زمان دوس بود اونم در حد نامزد بازی و دل و دلبری. آخرش به یه هفته نکشید که دعوامون شد،برداشته بود همه ی پشمای بدنشو با ماشین ریش تراشم زده بود،بهم برخورد،ازش بدم اومد.ماشین ریش تراشم هنوز تو انباره،میخوام هدیه اش کنم به این.

بعد ها فهمیدم تو اون مدت که اینجا ترم تابستونی داشته با یه دختر دوست شده.اینجور که میگفتن بابای دختره یکی از تاجرای سرشناسه و تو اتاق باظرگانی تهران واسه خودش یه صندلی داره.پاییز همون سال هم با دختره ازدواج کرده،یه هفته قبل از عروسیشون بابای دختره فرستاده بودشون خارجه که واسه عروسی رقص مخصوص یاد بگیرن.

دیگه هم از سر ماشین ریش تراشم زیارتش نکردم تا این که دوماه پیش طرفای میدون سرو کروات زده و ترو تمیز سوار یه لکسوز دیدمش زنشم کنارش نشسته بود،پیش خودم گفتم عجیبه مهدی هم عاقبت به خیر شد!!!

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

رابطه ی تاب دوس دختر سابقم با اقتصاد

هیچ شک ندارم از اون روزی که قول دادم یه پست زیر شکمی بنویسم همتون خجسته شدید که الان میام پروپاچمو میذارم در معرض نمایش واسه شما تا شما حالتون خراب بشه و دچار معصیت بشید!ولی زهی خیال باطل این یه حربه نسبتا کثیف بود که شما رو بکشونم تو وبلاگم و الا شما چی فک کردید؟فک کردید من از اون پسرام؟من اینقد آفتاب مهتاب ندیده ام که وقتی پارسال مامانم تاب دوس دخترمو زیر تختم پیدا کرد اینقد خوشحال شد که تا یه هفته مثل میز و صندلی آشپز خونه باهام رفتار کرد،یعنی بیشتر از این خوشحال بود که خدا رو شکر به جای تاب ،لباس زیر دخترونه از تو اتاقم پیدا نکرده.

حالا تعریف از خود نباشه چون تعریف از خود کردن پی پی زیادی خوردنه ولی ماجرای تاب دختره اونی که شما فک میکنید نیست،بابا این تفلک اون روز که اومد خونه ی ما فک کرد من از اون پسرام وقتی اون مانتوشو دراورد من خونم به جوش اومد گفتم این چیه پوشیدی دوس داری من از جوون نیک سیرت به جوون دیو سیرت تغییر سیستم بدم؟گفت آره دقیقا همینو میخوام یعنی دقیقا که اینو نگفت ولی تو نگاه معصومیش خوندم میخواد اینو بگه،منم آتش ایمانم نه تنها خاموش نشد بلکه شعلور ترم شد،پاشدم یدونه از تی شرتای گله گشاد خودمو بهش دادم که بپوشه ،بعد که پوشید احمق اون تابشو انداخت زیر تختو منو واسه روز های آینده فرستاد سر زمین واسه باقالی چیدن.به هر حال جون بودمو جاهل.

البته اینا مقدمه ای بود که برسیم به این که میخوام در آینده چیکاره بشم درسته هیچ ربط نداشت ولی واقعیت که داشت. در مورد بی زینس  و ریل استیت راستش بارقه های این فکر از زمانی شروع شد که پسر خاله ام تصمیم گرفت بیاد این بالا بالا ها یه خونه درن دشت بخره،یعنی تفلی  فک میکرد چون ماهی هفت،هشت ملیون درامد داره حتما میتونه ظرف مدت کوتاهی یه  خونه در حد کعبه ی آمالش بخره از اون روز بود که هر شب که از سر کار میومد خونه یدونه از این نیازمندی های همشهری میخرید میاورد هر جا ابعاد بزرگ میدید(خونه و ملک و املاک منظورمه) های لایتش میکرد، بعد منم خواستم کمکش بکنم چند مورد آپارتمان صد متری تو الهیه براش انتخاب کردم ولی بهش برخورد یعنی یه جور نیگام کرد که ایمان آوردم حتما الانه که بی عفتم میکنه،در همین اثتا بود که به خودم اومدم ،دیدم منم باید بخودم بجنبمو هر جور شده به پولی هنگفتی به جیب بزنم که فرادای روزگار همه پیشرفت کردن من پسرفت نکنم،واسه همین نشستم با توجه به استعدادهایی که تو خودم میدیدم دودوتا چهار تا کردم ببینم چه جوری خودمو چیدمان کنم و یه حرفه ی نون آب دار از تو خودم در بیارم،ببینین الان چند تا حرفه است که رو بورسه اولیش هنر پیشگه خدا رو شکر من استایلم واسه این کارا جون میده یعنی من دیدین جرج کلونی هم دیدید،واسه همین نشستم یه فیلم نامه نوشتم که توش منو کایرا نایتلی باهم یه شب تا صبح رو تخت داریم کارای زنو شوهری میکنیم،باز تعریف از خود نباشه ولی من خیلی نیاز های مردم رو خوب میدونم (میدونم سلیقه مخاطب چیه) بعد این ایده رو با یه دوستی که دستی در عرصه هنر و هنر پیشگی داره درمیون گذاشتم، اونم بدش نیومد یعنی گفت ارزششو داره چند میلیارد پول هزینه کنی و با کایرا نایتلی از اون کارا بکنی ولی به این فیلما که تو ژانر فیلم صوپر ساخته میشن،نمیشه دل بست که تو جشنواره ای جایزه بیارن و گل کنن ، مگه اینکه فیلمتو بفرستی واسه جش ن واره فجر تا توقیفش کنن اینجوری فیلمت جنجالی میشه بعد واسه اینکه ملتو بکشونن جشنواره فیلمتو رفع توقیف میکنن، ولی خوب ما که امسال این جشنواره رو ت.حریم کردیم و این ایده منتفیه،ایده ی بعدی آدم ف.روشی بود،مثلا وایسم هر چند وقت یه بار یه مراسمی پیش بیاد بعد این بچه ها بریزن خواهر و مادر ح.کومت رو بهم پیوند بدن بعد بیام اونایی رو که عکساشون ل.و رفته رو شناسایی کنم،بعد یه لحظه فک کردم دیدم اینم ایده ی خوبی نیست این واسه اون بیشرفایی خوبه که تو رژیم غذایشون ساندیس و سیب زمینی نقش اساسی رو بازی میکنه و آخر سرم میشه سرطون از چشمشون بیرون میزنه.همیمجوری ناراحت شکست خورده داشتم به زندگیم ادامه میدادم ،تا اینکه چند روز پیش که داشتم به جای درس خوندن واسه امتحان گلهای قالی رو میشموردم،اومدن تو تلوزیون گفتن به جوونایی که در فضای مجازی به افشا گری علیه آمریکای جهان خوار بپردازن مبلغ صد میلیارد ریال و به کسانی که  در باره ی مضلومیت ملت فلسطین چیزی بنویسن هم مبلغ صد میلیارد ریال جایره میدن،یعنی سر جمع بیست ملیون دلار،

واسه همین تصمیم گرفتم که تغییر رویه بدم و از پست بعدی به یه وبلاگ عرضشی تبدیل بشم،از این وبلاگا که وقتی واردش میشی پیغام ظاهر میشه که لطفا با وضو وارد شوید آخرش که میخوای بری میگه بازم به ما سر بزن بسیجی،حالا ببینین من چه جوری بابای آم ریکا رو بکنم اونجاش،یعنی من اگه تو اون آم ریکای جهان خوار ان قلاب مخمل ی راه نندازم میرم خودمو از اپی لیدی میکنم.خودمو نکنم این آدم نما رو حتما می کنم(اپیلیدی منظورمه ها)

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

کامینگ سون

به زودی در این مکان یک پست غیر اخلاقی و زیر شکمی نصب خواهد شد

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

کمپین من هم یک خانوم لنگ درازم

صبح پاشدم دیدم وبلاگ خانوم لنگ دراز رو پیلتر کردن،البته حدس میزدم همین روز این کار رو بکنن،طرف کم کسی نیست واسه خودش،کافیه یه بیانیه بده تا نصف ملت بریزن بیرون،در کل  خیلی شاخه و یکی از غولای بلاگستان فارسیه.واسه همین به ذهنم رسید حالا که با خفت و خواری بلاگشو بستن یه کمپین راه بندازم به اسم منم یک خانوم لنگ درازم،تا بدونن با کی طرفن، ولی خوب خدا رو شکر خانوم لنگ دراز زود بند ها رو درید و دوباره اومد رو صحنه،اصلا تعهد اهل قلم که میگن همین خانوم لنگ درازه،یه روز نشده، برگشت اونم با یه آدرس جدید،البته من لینک دونی آر اس اسیم از کار افتاده و نمیتونم لینک جدیدشو بذارم اون طرف ولی فعلا واسه رفع خماری از این لینک زیر دنبالش کنیم

خانوم  لنگدراز

پی نوشت

گیرم که وبلاگشو بستین،اسپری فلفل که هیچ،مشت مشت فلفل ریختین توچشاش،خودشم بردین زندون،با طرفداراش چی کار میکنین؟ما بی ش م ا ر ی م.

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

نهار غریبان

   دیدم نمیشه شب پاشدم اومدم خونه ی خودم که بشینم با هر ذلتی که شده پروژه ی لعنتیمو تموم کنم،صبح خیلی منظم از خواب پا شدم،به جای صبحونه هم به یه فنجون قهوه آماده قناعت کردم اما تا کالری بدنم تامین شد، کرما شروع کردن به وول خوردن،به خودم گفتم بابا هیچ خبری نیست،پنج شنبه اون همه راهو کوبوندی رفتی توپخونه همه بودن الا بچه ها،یه دوری هم تو توپخونه چرخیدم،به تک تک بردارای زحمت کش پو لیس و البسه شخصی سلام دادم،یه جایی هم  یه سرباز زپرتیه ازم پرسید کاری داری،اینقد پدر سگ نگاهش هیبت داشت ترسیدم گفتم ببخشید بهارستان کدوم طرفه اونم گفت از اون طرف منم دیگه جرات نکردم برگردم رامو عین بچه آدم گرفتم تا خود مترو بهارستان یه کله رفتم.

   ولی دیروز فرق میکرد،با همه شک و تردیدی که داشتم میدونستم روز،روز ماس،باید رفت فوقشم اگه هم خبری نبود تو مسیر آلبوم آخری خواهرم دسپینا رو که دیشب از نت گرفتمو گوش میدمو سرخوش میشم،جلدی شالو کلاه کردم سمت آزادی،حدود یازده اینا بود رسیدم،شلوغ بود،خواستم برم سمت ان قلاب  نشد،همونجا کلی دوستو رفیق پیدا کردم و  تفریحی واسه خودمون راه میرفتیم،ولی ته وجودم دلنگرون بودم،دلنگرون پروژه ام،دل نگرون اینکه اگه یه اتفاقی افتاد و از کلاس جا موندم این همگروهیم که از قضا دختر نامبر وانیه باید از این استاد کذایی کلی حرف بشنوه،قشنگ جلو چشمم بود که داره سرش سرکوفت میزنه که شما اصلا واسه چی ارشد قبول شدین،همه دیتا ها هم هم دست من بود،تو همین فکرا به علاوه فکر یکی دیگه بودم که یهو راکبین شمر بهمون حمله ور شدن ، ما هم فرار فرار گیر کردیم تو یه بن بست،هر لحظه هم حلقه محاصره داشت تنگ تر میشد،اون لحظه همش تو تصورم این بود که میریزن سرمون دست و پامونو میبندن بعد تا جا داریم میزننمون، یه شهروند خب.رنگار  هم با موبایل ازمون از پشت پنجره ها فیلم میگره، از شانس بدمون فردا به جا اینکه بشه سند مظلومیتمون میشه سند جرممون میفته دست برادران زحمت کش عدلیه.اینقد ترسیده بودم که قشنگ لرزش بدنمو از کرج که هیچ از پل دختر لرستان هم میشد دید،بعد تو این گیرو واگیر گفتم یه چی بگم فردا تو عدلیه تو جرمم تخفیف بخوره،با صدای بلند داد زدم آقا ببخشید به ما گفتن تو این کوچه غذا نذری میدن،یکی از کمک راکب ها که عینک بر چشم داشت زد زیر خنده،ولی تو دل بقیشون هیچ اثری نکرد ؛ صورتم از سوزش ترس سرخ شد،چشمام نم زده گفتم خدایا به دادمون برس،خیلی وقت بود که هیچی ازش نخواسته بودم،حتی چند ماه پیش تو وضعیته خیلی بدتری بودم به آسمون نیگا کردمو گفتم فک نکن که بخوام ازت به دادم برسی ازت بریدم، ولی دیروز با تمام وجود خواستمش،نمیگم معجزه بود ولی چیزی شبیه معجزه بود؛ جمعیت بود که از سر کوچه میومد تو …از بن بست که نجات پیدا کردم زدم زیر گریه نه از ترس نه از خوشحالی، گریه گرفت که چرا برای ما سر و سینه نمیزنن؟اگه قرار بر مظلومیت باشه به خدا قسم که توتک تک چهره ی اونایی که تو بن بست گیر کرده بودن مظلومیتی بود که تا عمر دارم فراموش نمیکنم.

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

رفت

آنهايي كه از سوي دنيايي كه زماني به آن تعلق داشته‌اند، مرتد قلمداد مي‌شوند، معمولا” در تاريخ جايگاهي بهتر از ‏غيرمرتدان مي‌يابند.میلوان جیلاس.

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

رفیق با کلک وبلاگ

بدبختی وبلاگ نویس ها از زمانی شروع شد که اون بی شرفی که وبلاگ رو اختراع کرد اینقد خنگ و بی شعور بود که پیش بینی نکرد، مخلوق محبوب و ناقص الخلقه اش ، دهن کاربراشو روزی صد بار مورد عنایت قرار میده.اصلا آدم بعضی موقع ها شک میکنه نکنه مخترع وبلاگ، اون جماعتی  بودن که سی و خورد ه ای سال پیش قانون اساسی این ملکتو نوشتن و کاکتوس کردن اونجای ملت.

این بی شرف دوس داشتنی هم اسیرمون کرده ، هم محافظه کار. اسیر از اون جهت که هر کی افتاد تو وادی وبلاگ و گودر و وبلاگ نویسی مثل شیره کشا تا  سینه ی قبرستون اسیر عملگی هزاره ی جدید شد،محافظه کار هم از اون جهت که وبلاگ شد یه دنیای کوچیک که همه همدیگرو میشناسن،بعد دفترچه خاطراتشون مثل ک - و- ن بز واسه هر غریبه و آشنایی باز شد ، کاربرا هم همش باید حواسشون باشه که یه موقع چیزی ننویسن که مثل آروق زدن سر سفره ی نذری حضرت ابولفضل آبرشونو ببره.تازه خود کاربر الاغش ( دور از جون شما ) عین این ندید بدیدا برداشت آدرس وبلاگشو به هر ننه قمری داد، از دوس دختر یا دوس پسر سابق بگیرین تا احیانا اقوام و دوستان (دور از جون بعضی رفقا). بابام جان خوب این دل صاحب مرده ی من یه حرفی داره که میخواد بزنه،به حضرت عباس اگه داستان کربلا هم تو این هزار چهارصد سال، هر دقیقه و ثانیه گفته نمیشد،الان کدومتون میدونستین یزدید مادر به  فنای  چه گوهی خورده چه برسه به منی که دلم عین دشت کربلا یه سالیه خون،اگه زائو بودم حتما سر زا همون شبای اول از شدت خون ریزی مرده بودم،اگه الان نصفه جونی مونده؛ خواست خداس که بمونمو ذکر مصیبتو به گوش بنده های وبلاگ خونش برسونم.

حالا جدا از لودگی،یه موضوعی هست که دلم میخواد بگم،نه که مهم باشه ،نه یه موضع شخصیه که فقط و فقط واسه دل خودم میخوام بنویسم،اتفاقا یه سالی میشه که میخوام بنویسم ازش ولی هی عقب افتاد،تا اردیبهشت که درگیر فاز دوم کنکور ارشد بودم،بعدش هم خورد به انتخا بات و افسردگی شدیدی که هممون گرفتیم،بعدشم جواب ارشد اومدو توفیقی شد که دوباره دوران تخ.می دانشجویی رو ری تجربه کنم ، بعد هم که  از اول آبان که زندگی مستقلمو شروع کردم و در گیر جا افتادن بودم ،استقلالی که پشت همه استدلال های مثبتی که براش داشتم بزرگترین دلیلش پناه بردن به تنهایی ای بود که سرش اصلیش برمیگرده به داستانی که میخوام از پارسال تعریف کنم داره،داستانی که شب یلدای یک سال پیش به پایان رسید الانم ذره ای برام اهمیت نداره ولی باید بنویسم ازش.

پ ی ن و ش ت

سو تفاهم نشه مسائلی که در باب وبلاگ وبلاگ نویسی ذکر شد فقط در مورده وبلاگ نویس های آماتور به پایین مثل من صدق میکنه و الا بزرگان که داستانشون از من جداس.

 

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

پدیده ی سال 2009 شبح سبز

کدوممون فکرشو میکردیم که یه روز اینقد مهم بشیم،که تلوزیونا صبح تا شب در مورد ما حرف بزنن؟سایت ها لحظه به لحظه در موردمون قلم فرسایی کنند، آخر سال هم بشیم دغدغه ذهن اون ور آبیا که کدوم عکسمونو به عنوان عکس برتر سال بزنن رو جلد مجلشون.کی فکرشو میکرد اون ور آبیا که همیشه ما ازشون تقلید میکردیم بیان از ما تقلید کنن و دست بند سبز ببندن مچ دستشون ،اصلا ندا میدونس یه روز به یه جایی میرسه که اشک یه دنیا رو در میاره؟یا کیانوش فکر میکرد اون تنبوری که داره میزنه یه روز جیگر به ملت رو کباب کنه؟هیچ دقت کردید تو یه سال همه ی رکوردارو زدیم؟

کدوممون فک میکردیم اینقد سوهان روح بشیم؟اونم نسلی که تا بود به بخاطر آسین های کوتاه پیرهنش، و مانتو های بالا زانو و بوت های زمستونیش تو سرش میزدند.حالا شدیم شبح سبز،شبا تو کوچه ها پرسه میزنیم و ارامشو از چشایی که نمیخوان ما رو ببینن گرفتم.بعد آدم دلش میسوزه از این همه پتانسیلی که میتونس واسه مملکت به کار گرفته شه و نشد ،فک کن هر کدوم از ما ها که دنیا رو به تحسین واداشتیم چه مملکتی میتونستیم بسازیم.نذاشتن،نمیذارنم.

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

زنگ ها برای من به صدا در می آیند

نه که چند وقته روح افلاطون تو وجودم حلول کرده،هر شب تا چهار صبح در حال فکر کردنم،بعد از اون طرف شش و نیم صبح باید بیدارم شم که هفت از خونه بزنم بیرون،بی وجود این ساعته هم راس ساعت زنگ میزنه،نمیذاره بشه شش و سی و یک ،همون سر ساعت با تمام وظیفه شناسی به روح آدم تجاوژ میکنه.نه که بچه ی فنی ای هستم اگه یه روز از این فول بیزی بودن در بیام حتما یه ساعتی اختراع میکنم که یکم رحم و مروت سرش بشه،یکمم مهر مادری داشته باشه،دیگه اگه خیلی خواست حال بده صبح به صبح بره نون تازه بخره بیاد بشینه با هم صبونه بخوریم،هم من از تنهایی در میام هم اون یه اجری نصیبش میشه.

به خدا صبا دیگه اونقد دیر از خواب پا میشم وقت نمیکنم یه شونه لای زلفام بندازم،همین که دس صورتمو میشورم کلی جونم در میاد،دید که آدمی وقتی کم میخوابه ، صورتشو که میشوره،انگار دارن اسپری فلپل میپاچن تو صورتش،یه اینجور حالتی بهم دست میده هر روز یعنی مسیح هم اینقد مصیبت تو زندگیش نکشید که من صبحا میکشم، یکی هم نیست دود سیگار فوت کنه تو چشام،یادم باشه حتما این ساعته که اختراع میکنم،قابلیت استعمال سیگار هم واسش تعبیه کنم،البته من ندارم خرج اعتیادشو بدم،اگه خواست خودش بر کار کنه خرج عملشو در بیاره،چه میدونم بره خد فروشی کنه ،هم تفریحه هم درامد داره هم کاره هم حال میده

آها یه معضل دیگه هم دارم،از بچگی صبا یاد میرفت که شبا جورابمو کجا میذارم،اگه جورابامم قول بدن که صبح به صبح پیدا بشن منم سر دست شما قول میدم که دست کم ماهی به بار بشورمشون.دیگه ضایس از ساعته بخوام جورابامم واسم پیدا کنه.

بعد از اونطرف سوار تاکسی که میشم تازه اول مصیبتای بامدادیمه،من نمیدونم این چه قانونیه راننده ها صبحا رادیو ماشینشونو باید روشن بذارن!یارو مجریه ی لوس شر و ور گو نشسته هی خزئبلات میگه،عینهو موجودی میمونه که تو حلقش یا چه میدونم کجاش تیر برق کرده باشن،عربده میزنه،هی میگه سلام هموطن،انگار رادیو کابل،حالا واقعا ارزششو داره آدم واسه چندرغاز خودشو صبح به صبح واسه ملت جر بده؟از اینا باحال تر ارتباطات زنده ی تلفونیشونه،نمیدونم تا حالا شنیدید یا نه،اگه نشنیدید حتما طرفای هفت و ربع پیچ رادیوتونو باز کنین،یه … ماله هر روز روتین وار یه سری شر و ور میگه،آخرشم به صداش رو نازک میکنه میگه اینجا بین الحرمین است،بنده خدا چند ساله بین حرم حضرت ابولفضل و حرم حضرت علی گیر کرده،در نمیادم بیرون لامصب.

مخلص کلام اینکه بد دوره ای شده،نه وسعم میرسه واسه ماشین بنزین بخرم نه اینکه این تکلیف این هدفمند کردن یارانه ها معلوم میشه،چون اگه معلوم بشه آدم خیالش راحته که دولت جرینگی پول میریزه به حسابش بعد مثل به شهروند برژوا میرم سی لیتر  بنزین آزاد میپاچم تو باک ماشینم که خدا بنزین بپاچه رو سرو و صورتشون،کبریتش از من

لینک کردن مطلب در:
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • RSS
  • Google Bookmarks
  • MySpace

کتابچه

کشتن میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن است که سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری دوباره بیرون می زند!! . ورا هتریکس

پیشنهاد میکنم بخونید

تویتر من

آرشیو

فید وبلاگ

آمار وبلاگ